نماز و جوانی
جوان با نماز دلش روشن ميشود، اميد پيدا ميكند، شادابى روحى پيدا ميكند، بهجت پيدا ميكند. اين حالات بيشتر مال جوانهاست، بيشتر مال موسم جوانى است؛ ميتواند لذت ببرد. و اگر خدا
جوان با نماز دلش روشن ميشود، اميد پيدا ميكند، شادابى روحى پيدا ميكند، بهجت پيدا ميكند. اين حالات بيشتر مال جوانهاست، بيشتر مال موسم جوانى است؛ ميتواند لذت ببرد. و اگر خدا
کرامتی از آستان قدس رضوی و داستان ضامن آهو
دكتر احمد مهدوی دامغانی
چندی پيش، به مناسبتی مطلبی در روزنامه اطلاعات درج شده بود و ذکری از آستان ملائک پاسبان اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه، و داستان ضامن آهو در مجلسی مورد گفتوگو بود. دوست دانشمند عزيزی به بنده گفت: فلانی! من هر قدر هم که میخواهم صحت اين «داستان مبتذل» ضامن آهو را به خود بقبولانم نمیتوانم و عقلم نمیپذيرد که اين داستان آن چنان که شنيده و خواندهام عقلاً يا وقوعاً ممکن باشد، گو اين که اساساً اين داستان را در هيچ کتاب معتبر و مأخذ قابل مستندی هم نديدهام؛ و چون تو را يک طلبه غيرمتعصبی میدانم، اين است که خواهش میکنم نظرت را در اين باره بگويی و اگر تو هم مثل من به اين داستان باورنکردنی اعتقادی نداری، چه بهتر که از اين جا، يکی دو خطی با هم به روزنامه اطلاعات بنويسيم و از مسؤولان آن روزنامه درخواست کنيم که از استعمال اين القاب و عناوين عاميانه، و بیمعنی و غيرمستند که تازه بر فرض صحت هم چيزی بر عظمت مقام امام عليهالسلام و جلال و کرامت آن بزرگوار نمیافزايد، احتراز کند.
گفتم: راست است؛ زيرا اعتقادی که شيعه واقعی به ائمه طاهرين خود دارد، فوق اين امور و بالاتر از صحت و سقم اين مسائل است؛ چو شيعه میگويد و میخواند که «وأمن من لجأ اليکم» (جمله ای از زيارت معروف به جامعه کبيره که ظاهرا انشای حضرت هادی عليه السلام است).
باری، از آن دوست عزيز پرسيدم: داستان ضامن آهويی که شما آن را عقلاً و وقوعاً محال میشماريد کدام است و چگونه داستانی است؟
با نگاه تعجبآميزی گفت: فلانی! آيا مرا دست میاندازی يا واقعاً تو که هم بچه آخوند هستی و هم خراسانی، از کم و کيف اين داستان بیخبری؟
گفتم: نه دوست عزيز! تو را دست نمیاندازم و از کم و کيف داستان هم باخبرم؛ ولی دوست دارم داستان را از زبان تو هم بشنوم.
گفت: از مجموع آنچه در بچگی از بزرگترها شنيده و بعداً هم آن را به شعر عاميانه و به صورت جزوه کوچکی، چاپ سنگی شدهای خواندهام، آنچه به يادم مانده، اين است:
صيادی در بيابانی قصد شکار آهويی میکند و آهو شکارچی را مسافت معتنابهی به دنبال خود میدواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علی بن موسی الرضا عليه السلام که اتفاقاً در آن حوالی تشريففرما بوده است، میاندازد. صياد که میرود آهو را بگيرد، با ممانعت حضرت رضا عليه السلام مواجه میشود. ولی چون آهو را صيد و حق شرعی خود میداند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاری میکند. امام حاضر میشود مبلغی بيشتر از بهای آهو، به شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچی نمیپذيرد و به عرض میرساند: الا و بالله، من همين آهو را که حق خودم است، میخواهم و لاغير ... و آن وقت آهو به زبان میآيد و سخن گفتن آغاز میکند و به عرض امام میرساند که من دو بچه شيری دارم که گرسنهاند و چشم بهراهاند که بروم و شيرشان بدهم و سيرشان کنم. علت فرارم هم همين است و حالا شما ضمانت مرا نزد اين ظالم بفرماييد که اجازه دهد بروم و بچگانم را شير دهم و برگردم و تسليم صياد شوم...
حضرت رضا عليه السلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچی میفرمايد و خود را به صورت گروگانی در تحت تسلط شکارچی قرار میدهد. آهو میرود و بهسرعت باز میگردد و خود را تسليم شکارچی میکند. شکارچی که اين وفای به عهد را میبيند، منقلب میگردد و آن گاه متوجه میشود که گروگان او، حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه است. بديهی است فوراً آهو را آزاد میکند و خود را به دست و پای حضرت میاندازد و عذر میخواهد و پوزش میطلبد. حضرت نيز مبلغ معتنابهی به او مرحمت میفرمايد و بهعلاوه، تعهد شفاعت او را در قيامت نزد جدش میکند و صياد را خوشدل روانه میسازد. آهو هم که خود را آزاد شده حضرت میداند اجازه مرخصی میطلبد و به سراغ لانه و بچگان خود میدود...
به آن دوست عزيز هموطن گفتم: داستان واقعی ضامن آهو که من آن را میدانم بيش از هزار و شصت سال سابقه تاريخی دارد، و در کتب معتبر و مستند هم ثبت و ضبط شده و کاملا هم موجه و معقول است و بهکلی با آنچه تو میگويی ومن هم به همين ترتيب آن را شنيده و خواندهام، مغاير است. گمان نزديک به يقين دارم که منشأ ملقب ساختن مولای ما، حضرت رضا صلوات الله عليه به ضامن آهو، همين داستان موجه و معقول و مسلم و مستندی است که آن را برای تو خواهم گفت. مضافاً بر آن که ناقلان و راويان اين داستان نيز حايز آن چنان مقام مذهبی و ملی و علمی شامخی هستند که جای هيچ ترديد در صحت، و مجال هيچ گونه شبههای در اصالت آن باقی نمیماند.
مخاطب که بر شنيدن داستان صحيح و واقعی و موجه و مستند ضامن آهو سخت مشتاق شده بود، از من خواست که فوراً داستان را برای او بازگو کنم و مدرک و سند آن را هم به او نشان دهم. گفتم: به ديده منت دارم، النهايه، چون الآن کتاب مستند را در دسترس ندارم، نقل داستان و ارائه سند آن را به فردا موکول میکنيم و او هم پذيرفت.
خوشبختانه، و از حسن اتفاق، آن که در جمله کتب معدودی که اين بنده در اين سفر با خود آورده است، يکی هم کتاب شريف نفيس مستطاب «عيون اخبار الرضا» تأليف منيف شيخ اجل امجد اعظم، ابوجعفر محمد بن علی بن بابويه قمي، معروف و ملقب به صدوق رضوان الله تعالی عليه است. ايشان يک کتاب از مجموع چهار کتاب اساسی و اصولی حديث و فقه شيعه يعنی «من لايحضره الفقيه» را تأليف کرده و در محل معروفی به نام نامی خودش در سر راه تهران به شهر ری مدفون است؛ مکانت والا و مقام معلای آن بزرگوار در نزد شيعه معلوم و مشهور است.
فردای آن روز اين کتاب مستطاب را با خود نزد آن هموطن بردم و داستان را از روی کتاب برای اوخواندم. او بسيار خشنود شد و دانست که داستان واقعی ضامن آهو، چيزی غير از آنی است که در ذهن اوست؛ و بنده چون گمان می برم هنوز بسياری هستند که از بن داستان بی خبرند، بی فايده ندانستم که آن را عيناً برای درج در اين کتاب بنگارم، خاصه آن که موضوعاً نيز با مبنا و موضوع اين کتاب بی تناسب نيست.
البته خوانندگان فاضل و گرامی استحضار دارند که شيخ صدوق قدس سره، اين کتاب را جهت اتحاف و اهدا به وزير جليل و بزرگوار ايرانی يعنی صاحب اسماعيل بن عباد طالقانی (متوفی در سال 385هجری) که خود يکی از بزرگترين ادبا و شعرا و متکلمين و ناقدين ادب در قرن چهارم است، تأليف فرموده و اين کتاب شريف، علاوه بر احتوايش بر اخبار مربوط به حضرت رضا عليه السلام از لحاظ ادبی و تاريخ نيز مرجع معتبر و مستندی به شمار میرود.
شيخ (ره) در اين کتاب همچنان که از بسياری ثقات مشايخ روات و محدثين رضوان الله عليهم اجمعين (که ذکر اسامی شريف آنها خود رساله مفصلی خواهد شد) نقل و روايت می کند از بسياری از ادبا و شعرا و مورخين به نام نيز، چون ابراهيم بن عباس صولی و محمد بن يحيی صولی و مبرد و ابن قتيبه و عمرو بن عبيد و دعبل و ابی نواس و ابی جعفر عتبی و برخی افراد خاندان نوبختی و ديگران بهواسطه يا بیواسطه نيز نقل و روايت میفرمايد.
شيخ (ره) که به مناسبت اقامتش در ری اختصاص و ارتباط کاملی با رکن الدوله ديلمی داشته است، در رجب سال 352 هجری (1044سال پيش از اين) از رکن الدوله جهت تشرف به خراسان و زيارت مرقد منور مطهر حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه اجازه میگيرد. امير سعيد رکن الدوله نيز ضمن التماس دعا و زيارت نيابی، با اين درخواست موافقت میکند و شيخ (ره) روانه خراسان میشود و چند ماهی در آن صفحات و خصوصاً در نيشابور و طوس اقامت میفرمايد.
اين که عرض کردم رکن الدوله از شيخ (ره) التماس دعا و تقاضای زيارت نيابی میکند، به تصريح خود شيخ است. ظاهراً همواره زمامداران بزرگوار شيعه ايران، قلباً توجه خاصی به حضرت علی بن موسی الرضا عليه آلاف التحية و الثناء داشته و خود را از مدد آن حضرت مستمد میدانستهاند؛ لذا بد نيست که عين عبارت خود شيخ را برای شما نقل کنم:
قال مصنف هذا الکتاب، لما استأذنت الامير السعيد رکن الدوله فی زيارة مشهد الرضا عليه السلام واذن لی فی ذلک فی رجب سنة اثنين وخمسين وثلاث ماة، فلما انقلبت عنه ردّني. فقال لي: هذا مشهد مبارک قد زُرته وسألتُ الله تعالی حوائج کانت فی نفسی فقضاها لی فلا تقصر فی الدعا لی هناک و الزيارة عنی فان الدعاء فيه مستجاب، فضمنت له ذلک ووفيت به، فلما عُدت من المشهد علی ساکنه التحية والسلام ودخلت اليه قال لي: هل دعوت لنا وزرت عنا؟ فقلتُ نعم، فقال لی قد احسنت قد صح لی ان الدعاء فی ذلک المشهد مستجاب (صفحه 381).
مصنف اين کتاب چنين گويد که چون از امير سعيد رکن الدوله ديلمی برای زيارت مشهد امام رضا عليه السلام اجازه خواستم و او نيز اجازه فرمود و اين در ماه رجب سال 352 بود. همين که از پيشگاهش برگشتم که بروم، دوباره مرا بازگردانيد و فرمود: اين فرخنده زيارتگاهی است که من نيز آن را زيارت کردهام و از خداوند تعالی نيازها و آرزوهايی که در دل داشتم مسئلت کردهام و خداوند همه آن را برآورد! بنابراين، در آنجا برای من در دعا و زيارت نيابی، کوتاهی مکن.
من هم دعا و زيارت جهت او را بر عهده گرفتم و به عهده خود نيز وفا کردم. وقتی که از مشهد که بر ساکنش درود و آفرين باد، بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم، فرمود: آيا برای ما دعا، و از طرف ما زيارت کردی؟ گفتم: بلی! فرمود: کار بسيار خوبی کردی پيش من ثابت و نزد من درست است که دعا در آن مشهد مستجاب است.
باری، برگرديم به داستان ضامن آهو که شيخ آن را در همين کتاب، و به مناسبت همين سفر نقل مینمايد. شايد قبلاً ذکر اين نکته بیفايده نباشد که در خلال کتاب «عيون» چند بار که شيخ حديث يا مطلبی را نقل فرموده که خود صددرصد اعتقادی به صحت روايت يا وثوقی به سلامت سند آن يا اطمينانی به ثقه بودن راوی آن نداشته است (ولو آن که آن را از مشاهير هم نقل فرموده باشد) بیاعتمادی خود را به آن مطلب تصريح میفرمايد. (از جمله در صفحه 350 که میفرمايد: قال مصنف هذا الکتاب، روی هذا الحديث بريئی من عهدة صحته؛ يا در صفحه 192: کان شيخنا محمد بن الحسن بن احمد بن الوليد رضی الله عنه سيئی الرأی فی محمد بن عبد الله المسمعی راوی هذا الحديث وانما اخرجت هذا الخبر فی هذا الکتاب لانه کان فی کتاب الرحمه وقد قرأته عليه فلم ينکره و رواه الي).
و اينک ابتدا اصل داستان را با حذف اسانيد و روات آن به عرض خوانندگان میرساند سپس سند و روات حکايت را بازگو میکند که خوانندگان ملاحظه بفرمايند چه بزرگوار کسانی اين داستان را نقل کرده و به صحت آن گواهی داده و يا بهاصطلاح روزنامهنويسها خود قهرمان آن داستان بودهاند تا بدانجا که اين روايت صددرصد مورد قبول شيخ صدوق (ره) قرار گرفته و ادنی شبهه در صحت آن به خاطر شريفش خطور نکرده است:
... فلما کان يوم الخميس استأذنته فی زيارة الرضا (عليه السلام) فقال: اسمع منی ما احدثک به فی امر هذا المشهد: کنت فی ايام شبابی اَتعصب علی اهل هذا المشهد واَتعرض الزوار فی الطريق واَسلُب ثيابهم ونفقاتهم ومرقّعاتهم، فخرجت متصيداً ذات يوم و اَرسلت فهداً علی غزال، فمازال يتبعه حتی التجأ الی حايط المشهد فوقف الغزال ووقف الفهد مقابله لايدنو منه فجهدنا کل الجهد بالفهد ان يدنو منه فلم ينبعث و کان متی فارق الغزال موضعه يتبعه الفهد فاذا التجأ الی الحائط رجع عنه فدخل الغزال جحراً فی حائط المشهد فدخلتُ الرباط وقلت لابی النصر المقری اين الغزال الذی دخل هيهنا الان، فقال لم أره فدخلتُ المکان الذی دخله فرأيت بعر الغزال وأثر البول ولم أر الغزال وفقدته، فنذرت الله تعالی ان لا آذی الزوار بعد ذلک و لا اتعرض لهم الا بسبيل الخير و کنت متی ما دهمنی أمر فزعت الی هذا المشهد فزرته وسألت الله تعالی فيه حاجتی فيقضيها لی ولقد سألت الله تعالی ان يرزقنی ولداً ذکراً فرزقنی ابناً حتی اذا بلغ وقتل عدت الی مکانی من المشهد وسألت الله تعالی ان يرزقنی ولداً ذکراً فرزقنی ابناً آخر ولم أسأل الله تعالی هناک حاجة الا قضاها لی فهذا ماظهر لی من برکة هذا المشهد علی ساکنه السلام. (صفحه 386).
چون روز پنجشنبه برای زيارت رضا عليهالسلام از او اجازه خواستم. گفت بشنو که درباره اين مشهد ( يعنی اين محل شهادت) با تو چه میگويم. در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران اين مشهد نداشتم و در راه، معترض زائران میشدم و لباسها و خرجی و نامهها وحوالههايشان را بهستيزه میستاندم. روزی به شکار بيرون رفتم و يوزی را به دنبال آهويی روانه کردم. يوز همچنان به دنبال آهو میدويد تا بهناچار، آهو را به پای ديواری پناهيد و آهو ايستاد. يوز هم رو به رويش ايستاد ولی به او نزديک نمیشد.
هر چه کوشش کرديم که يوز به آهو نزديک شود يوز نمیجست و از جای خود تکان نمیخورد؛ ولی هر وقت که آهو از جای خود (کنار ديوار) دور میشد، يوز هم او را دنبال میکرد. اما همين که به ديوار پناه میبرد، يوز باز می گشت تا آن که آهو به سوراخ لانهمانندی در ديوار آن مزار داخل شد. من وارد رباط [معنای اصلی آن جای نگهداری اسب برای مبارزه با دشمنان و مرزداری از حدود و ثغور مسلمانان است، و بعداً به معانی مختلفی از جمله کاروانسرا، خانقاه صوفيه، نقل شده است.] (تعبير جالبی از مزار حضرت رضا در آن عصر) شدم، و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت يا ديگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسيدم: آهويی که هم الان وارد رباط شد کو؟ گفت: نديدمش.
آن وقت، به همان جايی که آهو داخلش شده بود درآمدم و پشگلهای آهو و رد پيشابش [ادرار] را ديدم، ولی خود آهو را نديدم. پس با خدای تعالی پيمان بستم که از آن پس زائران را نيازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نيابم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد، وگرفتاریای پيدا میکردم، بدين مشهد روی و پناه میآوردم، و آن را زيارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خويش را مسئلت میکردم و خداوند نياز مرا بر میآورد، ومن از خدا خواستم که پسری به من عنايت فرمايد. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسربچه به حد بلوغ رسيد، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرمايد و خداوند پسر ديگری به من ارزانی فرمود. هيچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و اين چيزی است از جمله برکات اين مشهد سلام الله علی ساکنه که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.
حال ملاحظه بفرماييد که شيخ (ره) اين داستان را از که روايت می کند و اين واقعه برای که روی داده است و ناقل آن کيست؟
گوينده اصلی داستان که خود همان شکارچی بوده است، ايرانی پاکنهاد و آريايی نژاد و امير دلير و بزرگوار و نجيب و آزاده خراسانی خراسان، يعنی ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسي، معروف و مشهور و گردآورنده «شاهنامه ابومنصوری» است که او خود داستانش را برای حاکم رازی مصاحب و رازدار و مرد مورد اطمينان ابوجعفر عتبی، وزير نامدار سامانيان – در هنگامی که حاکم به رسالت و جهت تقديم پيامی از طرف عتبی به ابومنصور محمد بن عبد الرزاق طوسی لابد به نيشابور رفته و در آن جا بوده است- حکايت کرده و حاکم هم آن را برای ثقه جليلالقدر ابوالفضل محمد بن احمد بن اسماعيل السليطی که از اجله مشايخ روايت صدوق است، روايت کرده و صدوق هم روايت را از شيخ خود سليطی نقل میفرمايد و اينک عين عبارت صدوق مشتمل بر اسانيد روايت و مقدمه حکايت را نقل میکند:
حدّثنا ابوالفضل محمد بن احمد بن اسمعيل السليطی (رض) قال سمعتُ الحاکم الرازی صاحب ابی جعفر العتبی يقول: بعثنی ابوجعفر العتبی رسولا الی ابی منصور بن عبد الرزاق، فلما کان يوم الخميس ... الخ؛ که بقيه را قبلاً به عرض خوانندگان گرامی رسانيد. (عيون اخبار الرضا، باب 73، ذکر ما ظهر للناس فی وقتنا من برکة هذا المشهد و استجابة الدعاء فيه).
به هر صورت، ظاهراً اصل داستان و روايتی که سبب ملقب ساختن حضرت امام علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه به «ضامن آهو» شده است، بايد همين داستان باشد، و لا غير؛ و به قراری که ملاحظه فرموديد، داستان کاملاً واقعی و موجه و معمولی به نظر میرسد.
و اينک میپردازد به بيان مقصد ديگری که از نوشتن اين سطور دارد و لذا به مصداق الکلام يجر الکلام و به اصطلاح اهل منبر به مطلب مهم و اساسی ديگری نيز گريزی میزند و آن اين است که حال که ذکر خير و نام عزيز اين ايرانی شريف نجيب بزرگوار والاتبار يعنی ابومنصور محمد بن عبد الرزاق طوسی به ميان آمد، و از آن جا که متأسفانه اطلاع زيادی از حال او در دست نيست و سوای مأخذ تاريخی که مرحوم مبرور علامه قزوينی طاب ثراه در پاورقی مقاله نفيس خود تحت عنوان «مقدمه شاهنامه ابومنصوری» ذکر فرموده است، و تحقيقات حضرت استاد محيط طباطبايی و دو سه مورد مشابه ديگر، نامی از اين آزادهمرد نژاده، به چشم نمیخورد؛ او که از اولين کسانی بوده که به سائقه وطندوستی و عرق مليت (و در صورت ثبوت تشيع او شايد بتوان گفت تا اندازهای هم به سبب تشيعيش و بغضاً لبنی العباس) همت والای خود را بر گردآوری شاهنامه ايران و نشر مآثر و احيای آثار نياکان مصروف داشته است، بد نيست که مزيد اطلاعی را که از اين مرد بزرگ در همين کتاب مستطاب عيون مذکور است نيز به عرض خوانندگان فاضل برساند، باشد که بهاصطلاح سرنخ تازهای به دست محققان و فردوسیشناسان داده شود تا جهت معرفی بيشتر او و معرفت کامل به حال و طرز تفکرش در اين گونه از کتب و مراجع نيز تفحص و تصحفی بفرمايند.
شيخ اجل صدوق (ره) در همان باب 73 مذکور و پيش از نقل داستان آهو، حكايت ديگری از اين بزرگمرد روايت میفرمايد كه در ذكر داستان آهو نيز به آن به نحو ديگری المام فرموده است، بدين شرح:
حدثنا ابوطالب الحسين بن عبد الله بن بنان الطائی قال سمعتُ ابامنصور محمد بن عبدالرزاق يقول للحكم بطوس المعروف بالبيوری هل لك ولدٌ فقال لا فقال له ابومنصور لم لا تقصد مشهد الرضا عليه السلام و تدعو الله عنده حتی يرزقك ولداً؟
فانّی سالت الله تعالی هناك فی حوائج فقضيت لی قال الحاكم فقصدتُ المشهد علی ساكنه السلام و دعوتُ الله عزوجل عند الرضا عليه السلام ان يرزقنی ولداً فرزقنی الله ولداً ذكراً فجئتُ الی ابی منصور بن عبد الرزاق واخبرتُه باستجابته الله تعالی فی هذا المشهد فوهب لی و اعطانی و اكرمتی علی ذلك (صفحه 380)
شيخ میفرمايد: ابوطالب حسين بن عبد الله بن بنان طايی برايم حديث كرد و گفت كه از ابومنصور بن عبد الرزاق شنيدم كه به حاكم طوسی كه به بيوردی معروف بود، می گفت: آيا فرزندی داری؟
بيوردی گفت: نه ...
ابومنصور به او گفت: چرا روی به مشهد رضا عليه السلام نمیآوری تا در كنار آن مزار، از خداوند به دعا بخواهی كه به تو فرزندی عطا فرمايد؟ زيرا كه من خود در آنجا، از خدا نيازمندیها و حاجتهايی را مسئلت كردم كه همه آن برايم آورده شد.
سپس حاكم (بيوردی) به من (ابوطالب طائی) گفت: قصد زيارت آن مشهد را كه بر ساكنش درود باد كردم و در مزار رضا عليه السلام به دعا از خدای عز وجل درخواست كردم كه به من فرزندی عنايت كند و خداوند فرزند ذكوری به من مرحمت فرمود من نزد ابی منصور بن عبد الرزاق آمدم و از اين كه خدای تعالی دعای مرا در اين مشهد مستجاب فرموده است او را با خبر كردم. ابومنصور مرا بخششی فرمود و عطايی داد و بدين سبب بر من اكرام و احترام كرد.
به طوری كه ملاحظه میفرماييد، نشانههای جوانمردی و فتوت و صداقت و ايمان راستين، از همين چند سطر در رفتار و گفتار و پندار محمد بن عبد الرزاق طوسی آشكار است، و بنده اميدوار است كه فضلای خوانندگان، ان شاء الله بتوانند به اخبار و اطلاعات ديگری از اين ايرانی بزرگوار و خراسانی نامدار در كتب مشابه دست يابند.
والحمد الله اولاً و آخراً وصلی الله علی محمد و آله الطاهرين
(برگرفته از کتاب: چهار مقاله، احمد مهدوی دامغاني، تهران، نشر بين الملل، 1385)؛ به نقل از پايگاه کتابخانه تخصصی تاريخ اسلام
امام رضا علیه السلام فرمودند:
تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.
(بحارالانوار،ج78،ص 347)
ما حد التَّوکُل؟ فقال لی : اَن لا تَخافَ معَ اللهِ اَحَداً
حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی
(جهاد النفس،ح 292)
لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العبادة اتکالا على حب آل محمد (ص) و لا تدعوا حب آل محمـد(ص) لامرهـم اتکـالا علـى العبـادة فـانـه لایقـبل احـدهـمـا دون الاخر.
مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد(ص) رها کنید، مبادا دوستى آل محمد(ص) را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از ایـن دو ، به تنهایى پذیرفته نمى شود
( بحارالانوار،ج78،ص348)

صدیقُ کُلُّ امری عَقلُهُ و عَدُوُّهُ جَهلُهَ
دوست هرکسی عقل اوست و دشمن هر کس نادانی اوست.
(جهاد النفس، ح82)

انَّ یوم الغدیر فی السَماءِ اشهرُ منه فی الارض
روز غدیر در آسمان مشهورتر از زمین است.
(مصباح المجتهد،ص 737)
من قرا فى شهر رمضان ایة من کتاب الله کان کمن ختم القران فى غیره من الشهور.
هر کس ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند مثل اینست که درماههاى دیگر تمام قرآن را بخواند.
(بحار الانوار ج93، ص346)

مَنْ زارَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ علیه السلام بِشَطِّ الْفُراتِ، کانَ کَمَنْ زارَ اللهَ فَوْقَ عَرْشِهِ.
هر مؤمنى که قبر امام حسین (ع) را کنار شطّ فرات (در کربلا) زیارت کند همانند کسى است که خداوند متعال را بر فراز عرش زیارت کرده باشد

أوَّلُ ما یُحاسَبُ الْعَبْدُ عَلَیْهِ، الصَّلاةُ فَإنْ صَحَّتْ لَهُ الصَّلاةُ صَحَّ ماسِواها، وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ماسِواها.
اوّلین عملى که از انسان مورد محاسبه و بررسى قرار مى گیرد نماز است، چنانچه صحیح و مقبول واقع شود، بقیه اعمال و عبادات نیز قبول مى گردد و گرنه مردود خواهد شد.

الصَّلاةُ قُرْبانُ کُلِّ تَقىّ.
نماز، هر شخص باتقوا و پرهیزکارى را (به خداوند متعال) نزدیک کننده است.

المَرَضُ لِلْمُؤْمِنِ تَطْهیرٌ وَ رَحْمَةٌ وَلِلْکافِرِ تَعْذیبٌ ولَعْنَةٌ، وَ إنَّ الْمَرَضَ لا یَزالُ بِالْمُؤْمِنِ حَتّى لا یَکُونَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ.
مریضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى کافر عذاب و لعنت خواهد بود.
سپس افزود: مریضى، همیشه همراه مؤمن است تا آنکه از گناهانش چیزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد

إنَّما یُرادُ مِنَ الاْمامِ قِسْطُهُ وَ عَدْلُهُ، إذا قالَ ؛ صَدَقَ، وَ إذا حَکَمَ ؛ عَدَلَ، وَ إذا وَعَدَ ، أنْجَزَ.
همانا از امام و راهنماى جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است که در سخنان ؛ صادق، در قضاوت ها ؛ عادل و نسبت به وعده هایش ، وفا نماید.

السَّخیُّ یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِیَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ، وَالْبَخیلُ لا یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِکَیْلا یَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ.
افراد سخاوتمند از خوراک دیگران استفاده مى کنند تا دیگران هم از امکانات ایشان بهره گیرند و استفاده کنند، ولیکن افراد بخیل از غذاى دیگران نمى خورند تا آنها هم از غذاى ایشان نخورند.

شیعَتُنا المُسَّلِمُونَ لاِمْرِنا، الْآخِذُونَ بِقَوْلِنا، الْمُخالِفُونَ لاِعْدائِنا، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ کَذلِکَ فَلَیْسَ مِنّا.
شیعیان ما کسانى هستند که تسلیم امر و نهى ما باشند، گفتار ما را سرلوحه زندگى (در عمل و گفتار) خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هر که چنین نباشد از ما نیست.

مَنْ تَذَکَّرَ مُصابَنا، فَبَکى وَ أبْکى لَمْ تَبْکِ عَیْنُهُ یَوْمَ تَبْکِى الْعُیُونُ، وَ مَنْ جَلَسَ مَجْلِساً یُحْیى فیهِ أمْرُنا لَمْ یَمُتْ قَلْبُهُ یَوْمَ تَمُوتُ الْقُلُوبُ.
هر که مصائب ما (اهل بیت عصمت و طهارت) را یادآور شود و گریه کند یا دیگرى را بگریاند، روزى که همه گریان باشند او نخواهد گریست، و هر که در مجلسى بنشیند که علوم و فضائل ما گفته شود همیشه زنده دل خواهد بود.

مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِن فَرَّجَ اللهُ قَلْبَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ.
هرکس مشکلى از مؤمنى را بر طرف نماید و او را خوشحال سازد، خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضى مى گرداند.

نقش باورهای والدین در موفقیّت فرزند![]()
سه عامل به عنوان مهمترین عوامل جهت موفقیّت
تحصیلی دانشآموزان مطرح است که از این عوامل
با نام «باورهای والدین» یا « اهداف والدین» یاد
میکنند:
باور والدین و مشخص کردن نکات مهم و با اهمیّت
در زندگی و انتقال این باورها و اعتقادات به کودک،
با شیوهای صحیح و منطقی، کودک را در
جهتگیریها و رفتارهایش یاری میدهد. بهطور مثال
،اگر تحصیل، موفقیّت تحصیلی و تحصیلات بالای
فرزند برای والدین از اهمیّت ویژهای برخوردار
است، باید این باور به شیوهای درست و منطقی برای
کودک شرح داده شود تا کودک بفهمد که برای
والدین او، موفقیّت تحصیلی جایگاه ویژهای دارد، تا
بر همین اساس گام بردارد.
عقیده و باور والدین درباره هر موضوعی باید در
رفتار خود آنها جلوهگر شود. والدینی که از
دروغگویی بیزارند و دوست ندارند فرزندشان این
خصلت زشت را بیاموزد، باید این باور را بهطور
عملی نشان بدهند.
اگر والدین عقیده دارند که ارتباط و حضور مستمر
آنها در مدرسه فرزندشان باعث موفقیّت تحصیلی او
میشود، باید این عقیده را اجرا کنند. به این معنی که
با برقراری ارتباط موثر و مناسب با اولیاء مدرسه
ی فرزندشان باعث فراهم کردن زمینه مناسب برای
موفقیّت فرزندشان شوند.
بنابراین باورهای والدین و انتقال این باورها با
شیوهای درست و منطقی به فرزند، او را در
جهتگیریها و یافتن مسیر صحیح یاری میکند.
شیوه حضور و مداخله ی والدین
پژوهشگران بر این باورند که عمدهترین دلمشغولی
والدین، ناتوانی آنها در انتخاب بهترین شیوه حمایت
از فرزندان به ویژه در زمینه آموزش و پرورش
است. از این رو شاید توجه به این نکات راهنمای
مناسبی برای جهتگیری بهتر و موثرتر والدین باشد
الف /حمایت از فرزند باید در جهت تعلیم و تربیت
صحیح او باشد. این حمایت میتواند به شیوههای
مختلف و در هر زمان متناسب با خواست منطقی
کودکان ارائه شود.
ب /همگام شدن با مدرسه. به این معنی که به جای
تک روی و بیتوجّهی به آموزشهای مدرسه باید با
آموزشها همگام شد. اگر به عقیده ی اولیاء مدرسه
باور ندارید به جای تک روی و سرپیچی، به مدرسه
فرزندتان مراجعه کنید و با مشورت مشکل را حل
کنید. لجبازی و طفره رفتن، تنها به فرزند شما لطمه
وارد میکند.
ج /کودکانی که در منزل از حمایتهای فرهنگی چون
مطالعه کتاب، رفتن به سینما، تماشای فیلمهای مناسب
سن و روحیه خود، تفریح، ورزش و سرگرمی
مناسب و... برخوردار میشوند، بیش از همسالان
خود که چنین حمایتی ندارند، انگیزه ادامه تحصیل
داشته و با اشتیاق بیشتری درس میخوانند.
د/مشارکت والدین باید همسو و هم جهت با
آموزشهای مدرسه انجام شده و در حقیقت مکمّل
آموزشهای مدرسه باشد.
ه/صرف هزینه به هر شکل باید توجیهی منطقی داشته
باشد. اگر توجیهی برای صرف هزینهای پیدا
نکردید، بدانید که اشتباه کردهاید!
برنامهریزی، راهی برای رسیدن به هدف
والدینی که دوست دارند فرزندشان به شرایط ایدهآل
و آرمانی که در ذهن دارند، دست یابند باید
آموزشهایی را به صورت عملی و به این شرح به
مرحله اجرا بگذارند:
1-هر روز برنامهریزی کنید. زمان خواب و
استراحت، صرف وعدههای غذایی، انجام تکالیف
مدرسه، مطالعه ی آزاد، ورزش و تفریح، کمک
کردن به والدین در امور منزل و... باید به درستی
مشخص شده و همه برنامهها طبق برنامهریزی از
قبل تعیین شده به اجرا درآید.
2- کنترل دقیق امّا نامحسوس برنامههای کودک به
ویژه برنامههای فوقبرنامه و برنامههایی که در
اوقات فراغت کودک انجام شود. تماشای تلویزیون،
پرداختن به برنامههای غیردرسی و... باید براساس
برنامهریزی صحیح و با محدودیّت زمانی مشخصی
اجرا شود.
3- وضعیت تحصیلی دانشآموز، وضعیت انضباطی
و رفتاری او باید به طور مرتب کنترل شود.
4- مراجعه به مدرسه، بدون اطلاع کودک و گفتوگوی دوستانه با اولیاء مدرسه بهترین شیوه کنترل نامحسوس شرایط کودک است.
5- با وجود انتظار و توقّع بالای اکثر والدین از فرزند، باید اندکی واقعبین بود. والدین باید به خوبی
نقاط ضعف و قوّت فرزندشان را بشناسند تا بر همان
اساس برنامهریزی کنند، برنامهریزی باید در جهت
رفع نقاط ضعف و قوّت بخشیدن به نقاط قوّت فرزند
باشد.
6- تشویق، مهمترین عامل جهت پیشرفت و موفقیت
تحصیلی کودکان است. موفقیتهای فرزندتان را
بزرگ جلوه داده و از آن استقبال کنید. به او نشان
بدهید که از موفقیت او خوشحال هستید و دوست دارید
همواره به همین ترتیب فعالیت کند.
7- عادت مطالعه، خواندن و نوشتن، گفتو گو و
تبادلنظر دوستانه و... را در خانواده باب کنید. با
گوش کردن به صحبتهای فرزندتان، با مطالعه کتاب
و... عادتهای خوب را عملاً به او بیاموزید
منبع :اینترنت
راه تو
راه تو به هر روش که پویند خوشست
وصل تو به هر جهت که جویند خوشست.
روی تو ، به هر دیده که بینند نکوست،
نام تو به هر زبان که گویند خوشست
عشق آمد
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست.
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست
|
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار |
|
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار |
|
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار |
|
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار |
|
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق |
|
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار |
|
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست |
|
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار |
|
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود |
|
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار |
|
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند |
|
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار |
|
خبرت هست که مرغان سحر میگویند |
|
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار |
|
هر که امروز نبیند اثر قدرت او |
|
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار |
|
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش |
|
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار |
|
کی تواند که دهد میوهی الوان از چوب؟ |
|
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار |
|
وقت آنست که داماد گل از حجلهی غیب |
به در آید که درختان همه کردند نثار | |
|
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب |
|
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار |
|
باش تا غنچهی سیراب دهن باز کند |
|
بامدادان چو سر نافهی آهوی تتار |
|
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید |
|
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار |
|
باد گیسوی درختان چمن شانه کند |
|
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار |
|
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر |
|
راست چون عارض گلبوی عرق کردهی یار |
|
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید |
|
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ |
|
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز |
|
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار |
|
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن |
|
همچنانست که بر تختهی دیبا دینار |
|
این هنوز اول آزار جهانافروزست |
|
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار |